أبو علي سينا ( مترجم : عبد الرحمن شرفكندى " هه ژار " )

29

قانون ( فارسى )

1 - هواى دربرگيرنده ( محيط ) ماده نمو را كه رطوبت است جذب مىكند و گرمى غريزى كه در داخل قرار دارد به اين خشك شدن كمك مىنمايد . 2 - حركات بدنى و روانى كه مزاج در پايدار ماندن حرارت ناگزير از آنهاست ، كاهش مىيابند و طبيعت در برابر اين رويدادها همواره ناتوان بوده است . در علم طبيعى روشن شده است هر قوه‌ئى كه در بدن و اندام وجود دارد نهايتى دارد و به پايانى مىانجامد ، زيرا اين قوا در اخذ مواد مورد نياز نمىتوانند مداومت داشته باشند . در صورتى كه اين قوا از بين نمىرفتند و همواره ياراى آن را داشتند كه بجاى هرآنچه كه به تحليل مىرود به همان اندازه بر خود وارد كنند ، مواد تحليل رفته در حد خود ثابت نمىماند و حد معينى را نگه نمىداشت و تحليل هر روز بدون وقفه فزونى مىيافت و مواد وارد شده ياراى برابرى مواد از بين رفته را نداشت و عمل سوخت‌وسوز رطوبت را از بين مىبرد ، تا چه رسد به اينكه هر دوى آنها ( مواد وارد و مواد از بين رفته ) در آمادگى براى كاستن و عقب‌نشينى بهم كمك كنند . پس اين امر الزامى است كه ماده بايد از بين برود و حرارت بخاموشى رسد « 51 » . بويژه علت ديگرى در خاموش شدن حرارت به يارى ماده مىشتابد و اين علت همان رطوبت غير عادى و بيگانه است كه هميشه بر اثر هضم نشدن غذا روى مىآورد . اين رطوبت بيگانه در خاموش كردن گرمى از دو جهت دست‌اندركار است : يكى با تسكين حرارت ( با غوطه‌ور كردن آن در آب ) و ديگرى بوسيله كيفيت مخالف آن . و از اين رطوبت ، بلغميهء سردى بوجود مىآيد و به اين جهت مرگ طبيعى كه براى هر شخص بتناسب مزاج اوليه‌اش بوقت معينى موكول شده است ، هنگامى سرمىرسد كه مزاج در نگهدارى رطوبت عاجز آيد . و براى هريك از آنها زمان مرگى تعيين و براى هر اجلى فرمانى است . و چون مزاجها مختلفند ، اجل نيز در اشخاص متفاوت است . همچنانكه اجل طبيعى وجود دارد ، اجل غير طبيعى نيز هست و سرنوشت براى همه در كار است . از اين بحث نتيجه گرفتيم : تن خردسالان و جوانان داراى حرارت معتدل و تن نوپيران و پيران سرد است . ليكن تن خردسالان از حد اعتدال رطوبىتر است . تجربه نشان داده

--> ( 51 ) - نسخه انگليسى : در طبيعيات ثابت شده است كه « قواى » بدن فناپذير است . ازاين‌رو نظام بدن براى مقابله با عوامل تحليل‌برنده بتدريج دچار ضعف و سستى مىشود ، و سرانجام قواى جسمانى كه تغذيه جسم را بر عهده دارند ، از وظيفه خود بازخواهند ماند . حتى اگر اين « قوا » فناپذير نبودند و نظام بدن قادر بود بدل ما يتحلل روزانه را جبران كند ، انحطاط و زوال طبيعى كه زائيده كبرمن است مانع جبران بدل مايتحلل مىشد . هنگامى كه هر دو عامل ( تضعيف قوا و زوال طبيعى ) در انحطاط جسم و دور شدن آن از كمال نخستين تشريك مساعى كند ، بىشك ماده ( رطوبت ) از بين مىرود و بدنبال آن گرمى ( جنبش ) به پايان خواهد رسيد .